نگاشته شده توسط: فرشته | مه 15, 2010

خداحافظ، همین حالا

سلام

مدتی بود که همه تصمیم گرفته بودیم باهم بریم تو یه دربند خونه بگیریم … خب.. کم‌کم به کمک داداشی‌جان، محمدصدرای ما هم از اینجا اسباب‌کشی کرد اینجا

هروقت خواستین، کلیکتون رو صفحه وبلاگ:D خوش اومدین… فقط کادو خونه‌نویی یادتون نره

ببخشید اگه هنوز خونه جدیدمون بهم‌ریخته‌ست… کم‌کم به کمک دوستان مرتبش می‌کنم، ان‌شالله…

نگاشته شده توسط: فرشته | آوریل 28, 2010

امروز، هشتم اردی‌بهشت

امروز هشتم اردیبهشته… محمدصدرا الان ۱۹ ماه و دو روزشه یعنی یک سال و هفت ماه و دو روز

پسرم بزرگ شده، خرابکاری که میکنه خودش با یه حالت خاصی میگه: «هههههههه واااااااییییییی» یا وقتی کاری بخواد و ما به حرفش گوش ندیم میگه: «ای بابا… ای مامان…» از دیدن گریه ناراحتی دیگران ناراحت میشه، هی نگاهشون میکنه و غصه می‌خوره… شایدم براش سوال میشه که چرا دارن گریه میکنن؟؟ دیگه دوست نداره پوشک ببندم براش و بیشترین ای‌بابا-ای‌مامان گفتناش واسه موقیه که من دارم سعی می‌کنم پوشکشو ببندم (اگه دانشگاه نمیرفتم و دستم خالی بود، پوشکشو باز می‌کردم تا عادت کنه به دستشویی رفتن)…، ماشینا رو از مدلشون میشناسه و به اسم صاحبشون میشناسه مثلا همه ۲۰۶ ها یا همه پرایدها یا همه L90 ها همه رو به اسم کسایی میشناسه که این ماشینا ر‌و دارن… بلده کامپیوتر خاموش-روشن کنه، درایو سی‌دی رو باز و بسته کنه، موس و فلش و … بزنه به کامپیوتر و …. سیب رو خیلی دوست داره و به توصیه  an apple a day  عمل می‌کنه ، خوب بلده چجوری ما رو  سر کار بذاره و بفرسته دنبال نخودسیاه…

خلاصه پسرم حسابی بزرگ شده… ماشالله…

نگاشته شده توسط: فرشته | آوریل 12, 2010

هجده ماه و دو هفته و یک روز

امروز با دو هفته و یک روز تاخیر، واکسن‌های ۱۸ ماهگی محمدصدرا رو تزریق کردن و خوروندن!!! یکی توی پاش، یکی بازو، یکی هم خوراکی بود!

در تعجبم چطور تونستم تحمل کنم و اینقدر سنگدل باشم، که خودم پسرم رو بخوابونم روی تخت، دستاشو بگیرم و تو چشاش نگاه کنم وقتی داشت جیغ می‌کشید و گربه می‌کرد، یا من چقدر مقاوم بودم که همونجا نزدم زیر گریه از صدای فریاد و دیدن اشک‌های پسرم، یا چقدر خوددار بودم از اینکه سر اون زن بیشعوری که واکسن زد تو بازوی پسرم و وقتی سوزن رو درآورد، یه‌عالم خون زد بیرون از توی اون دست کوچولوش داد نزدم که گناه بد واکسن زدنشو گردن من نندازه و بگه دستشو خیلی بد گرفتی!!! احمق جان! اگه من دستشو بد گرفته بودم تو چشم کورت ندید* که من اینجوری گرفتم؟؟ من مامان پسرم هستم، دستشو جوری میگیرم که اذیت نشه و راحت باشه، روش شما رو بلد نیستم!!
پسرم امروز کلی گریه کرد و جیغ کشید… نگذاشت قد و وزنشو درست بگیرن و دور سرش رو حتی.. ولی وقتی داشتیم میومدیم بیرون، اون خانمه که مهربون‌تر از اون دوتای دیگه به‌نظر می‌رسید، بهش لواشک داد و گفت: یه‌کم سفته، ولی خونگیه، از اون بازاریاش بهتره….

الان پسرم  استامینوفن، آب، پاپ‌کرن، یه‌کم لواشک خونگی! و شیر خورده و خوابیده… خداکنه تب نکنه…

* به قول سیده‌ملیکا!

نگاشته شده توسط: فرشته | آوریل 10, 2010

اتاق‌خواب جدید من

اتاق‌خواب جدید

فکر می‌کنین اینجا کجاست؟؟ خب باید بگم که چون اتاق من خیلی گرمه و نمیتونم تو اتاق خودم بخوابم، یه جای جدید واسه خوابیدن پیدا کردم… و اون کمد اتاق خودمه!! انقده خوش می‌گذره این تو که نگووووووووووووووو

نگاشته شده توسط: فرشته | مارس 14, 2010

محمدصدرا چکار می‌کنه؟

دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم.. اگه یه‌وقت من و محمدصدرا توی خونه تنها باشیم و من بمیرم.. اونوقت محمدصدرا چی میشه؟ و چیکار میکنه؟؟

نگاشته شده توسط: فرشته | ژانویه 26, 2010

من با اینکه آقاپسرم

من و نی‌نی

کی میگه نی‌نی (عروسک) فقط واسه دختراس؟؟ من خودم با اینکه کلی آقاپسرم، ولی خیلی نی‌نی‌هامو دوست دارم، کلی باهاشون بازی می‌کنم… البته من خودمم کلی واسه خودم نی‌نی‌ام و مامانم با من بازی می‌کنه :) ) چه کنیم دیگه… تو این دنیا هرکی اسباب‌بازی یکی دیگه‌س…. اینجوریاست دیگه….

نگاشته شده توسط: فرشته | دسامبر 29, 2009

محرم امسال

محرم امسال هم مثل سال قبل رفتیم مراسم بزرگداشت حضرت علی‌اصغر، با این تفاوت که امسال به‌غیر از من و ملیکا و خاله‌فاطمه، یه نی‌نی دیگه هم باهامون اومده بود (والبته یه مامان دیگه ;) ) یعنی علی‌کوچولو و خاله‌سلاله

اینم از عکساش::

[ملیکا رو نداشتم عکس ازش، نذاشت ازش بعکسم:( ]

محمدصدرا:

علی:

در ادامه هم می‌تونید عکس‌های نی‌نی‌های دیگه‌ای که اومده‌بودن رو ببینید…

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: فرشته | دسامبر 18, 2009

از لذت‌بخش‌ترین لحظات دنیای مادرانه-۱

از لذت‌بخش‌ترین لحظات دنیای مادرانه، خنده‌های گاه و بیگاه، خنده‌های ناگهانی، لبخندهای پرمعنا و احساس…

نگاشته شده توسط: فرشته | دسامبر 17, 2009

دیم دام دارام دارام دام

دیم دام دارام دارام دام……

بالاخره این دایی جان ما داماد شد… البته قبلش عاشق شد… خوب دیگه… بالاخره ماهی‌ها هم عاشق می‌شوند دیگه…. دایی‌جان، زن-دایی‌جان، مبارکتون باشه خیلی زیاددددددد….  :-*  :-*

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 30, 2009

بدون شرح:

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.