نگاشته شده توسط: فرشته | دسامبر 29, 2009

محرم امسال

محرم امسال هم مثل سال قبل رفتیم مراسم بزرگداشت حضرت علی‌اصغر، با این تفاوت که امسال به‌غیر از من و ملیکا و خاله‌فاطمه، یه نی‌نی دیگه هم باهامون اومده بود (والبته یه مامان دیگه ;) ) یعنی علی‌کوچولو و خاله‌سلاله

اینم از عکساش::

[ملیکا رو نداشتم عکس ازش، نذاشت ازش بعکسم:( ]

محمدصدرا:

علی:

در ادامه هم می‌تونید عکس‌های نی‌نی‌های دیگه‌ای که اومده‌بودن رو ببینید…

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: فرشته | دسامبر 18, 2009

از لذت‌بخش‌ترین لحظات دنیای مادرانه-۱

از لذت‌بخش‌ترین لحظات دنیای مادرانه، خنده‌های گاه و بیگاه، خنده‌های ناگهانی، لبخندهای پرمعنا و احساس…

نگاشته شده توسط: فرشته | دسامبر 17, 2009

دیم دام دارام دارام دام

دیم دام دارام دارام دام……

بالاخره این دایی جان ما داماد شد… البته قبلش عاشق شد… خوب دیگه… بالاخره ماهی‌ها هم عاشق می‌شوند دیگه…. دایی‌جان، زن-دایی‌جان، مبارکتون باشه خیلی زیاددددددد….  :-*  :-*

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 30, 2009

بدون شرح:

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 28, 2009

بازی خطرناک

بازی با تلفن یکی از سرگرمی‌های محمدصدراست، تلفن رو برداره و مدام حرف بزنه پشت سر هم، البته به زبون خودش… برای اینکه تلفن اشغال نشه، از پریز بیرون می‌کشیم تلفن رو، اونم یاد گرفته و میره رو میز تلفن، دوشاخه رو برمیداره و می‌خواد بزنه به پریز… امااااااااااااااا پریز برق و تلفن باهم همسایه هستن…. و این میشه بازی خطرناک…..

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 25, 2009

مرض دلتنگی…

پسرک چند روزی که باباش نبود دلتنگی می‌کرد… گوشی تلفن رو که برمی‌داشت شروع می‌کرد به «الو.. بابا… »گفتن… مریض شد، تب نکرد، اما بدجور سرما خورده و سرفه‌هاش حالمو میگیره… شبها راحت نمی‌خوابه هنوز هم… حتی حالا که باباش یه روزه برگشته… بردیمش دکتر، بهش آموکسی‌سیلین داد… و یه شربت دیگه.. این یعنی اینکه دوری یه‌جورایی چرک کرده توی بدنش…. هنوز هم سرفه می‌کنه، هنوز هم سینه‌اش خرابه، این یعنی هنوز هم دلتنگه، دلتنگ بابایی که وقتی در سفر نیست، خانه نیست….، وقتی خانه هست خواب است، وقتی خواب نیست، اوهم مریض است…. کاش هرسه زود خوب بشیم و برگردیم به روال عادی زندگی…  کاش این دلتنگی‌ها تموم شه زود….

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 19, 2009

معصومیت خواب

همیشه، از وقتی محمدصدرا خیلی کوچیک بود، عاشق لحظات خوابش بودم، نه اینکه بخوابه و آروم باشه.. یه جور معصومیت خاصی توی چهره بچه‌هاست، وقتی خوابن… وقتی رگه شیر، از کنار دهنش جاری میشد و روی صورتش جوی کوچیک شیر جاری می‌شد کیف می‌کردم، حتی گاهی، خودم قطره‌های شیر رو عمدا میریختم کنار دهنش، تا روی صورتش جاری بشه… حالا هنوز هم بعد از یک سال و خورده‌ای… وقتی شیر از دهنش بیرون می‌زنه و خواب میره… هنوز هم کیف می‌کنم…

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 16, 2009

حرف‌های خودمونی

دغدغی…دقدقیه ابووهه…الوالو…اوواوواوواوو ..اوواوو …دی‌دی‌دی..آخ..دِدِ..اقدعدو دخه دغه اههههه ممممم ای ای ای  اپواپو…مَمَ.. الوالوالوییی غَدَغَدَ ددددددددد ادددد جغه جغه جغه ایییییییییی اپو اپو… اباوابواباو هییییییییییییییییی هههههههههه دخه‌دخه‌دخه…. کیه… الوالو  الوالو……. ااااااااااااا اد دددد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تن صدا زیر، بم، آروم، بلند، خواهش، سوال، دعوا…. همه اینا هست…

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 15, 2009

از شیوه‌های جلب توجه

Picture 008

وقتی مامان مریضه، کمتر میتونه با من بازی کنه، منم خوب حوصلم سر میره، داد میزنم سرش، دعواش می‌کنم، میرم سر کمدها و به تلافی کم‌توجهیش، همه‌چیو بهم میریزم… اونوقته که مجبوره بیاد پیشم… حتی شده بهم بگه چرا اینکارو می‌کنی؟؟ اما بالاخره پیشم که میاد…

نگاشته شده توسط: فرشته | نوامبر 12, 2009

یه بازی جدید

Picture 007

وقتی حوصله ما نی‌نی‌ها سر میره، می‌خوایم یه بازی جدید و جالب، انجام بدیم…… امروز که مامان داشت برای غذای من، گردو می‌شکست، من هم یخ بازی جدید کشف کردم……..گردوبازی……..بازی با گردو هم عجب کیف میده‌ها…..

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها