من با اینکه آقاپسرم
ارسال شده در Uncategorized
محرم امسال
محرم امسال هم مثل سال قبل رفتیم مراسم بزرگداشت حضرت علیاصغر، با این تفاوت که امسال بهغیر از من و ملیکا و خالهفاطمه، یه نینی دیگه هم باهامون اومده بود (والبته یه مامان دیگه
) یعنی علیکوچولو و خالهسلاله
اینم از عکساش::
[ملیکا رو نداشتم عکس ازش، نذاشت ازش بعکسم:( ]
محمدصدرا:
علی:
در ادامه هم میتونید عکسهای نینیهای دیگهای که اومدهبودن رو ببینید…
ارسال شده در Uncategorized
از لذتبخشترین لحظات دنیای مادرانه-۱
ارسال شده در Uncategorized
دیم دام دارام دارام دام
دیم دام دارام دارام دام……
بالاخره این دایی جان ما داماد شد… البته قبلش عاشق شد… خوب دیگه… بالاخره ماهیها هم عاشق میشوند دیگه…. داییجان، زن-داییجان، مبارکتون باشه خیلی زیاددددددد…. :-* :-*
ارسال شده در Uncategorized
بدون شرح:
ارسال شده در Uncategorized
بازی خطرناک
بازی با تلفن یکی از سرگرمیهای محمدصدراست، تلفن رو برداره و مدام حرف بزنه پشت سر هم، البته به زبون خودش… برای اینکه تلفن اشغال نشه، از پریز بیرون میکشیم تلفن رو، اونم یاد گرفته و میره رو میز تلفن، دوشاخه رو برمیداره و میخواد بزنه به پریز… امااااااااااااااا پریز برق و تلفن باهم همسایه هستن…. و این میشه بازی خطرناک…..
ارسال شده در Uncategorized
مرض دلتنگی…
پسرک چند روزی که باباش نبود دلتنگی میکرد… گوشی تلفن رو که برمیداشت شروع میکرد به «الو.. بابا… »گفتن… مریض شد، تب نکرد، اما بدجور سرما خورده و سرفههاش حالمو میگیره… شبها راحت نمیخوابه هنوز هم… حتی حالا که باباش یه روزه برگشته… بردیمش دکتر، بهش آموکسیسیلین داد… و یه شربت دیگه.. این یعنی اینکه دوری یهجورایی چرک کرده توی بدنش…. هنوز هم سرفه میکنه، هنوز هم سینهاش خرابه، این یعنی هنوز هم دلتنگه، دلتنگ بابایی که وقتی در سفر نیست، خانه نیست….، وقتی خانه هست خواب است، وقتی خواب نیست، اوهم مریض است…. کاش هرسه زود خوب بشیم و برگردیم به روال عادی زندگی… کاش این دلتنگیها تموم شه زود….
ارسال شده در Uncategorized
معصومیت خواب
همیشه، از وقتی محمدصدرا خیلی کوچیک بود، عاشق لحظات خوابش بودم، نه اینکه بخوابه و آروم باشه.. یه جور معصومیت خاصی توی چهره بچههاست، وقتی خوابن… وقتی رگه شیر، از کنار دهنش جاری میشد و روی صورتش جوی کوچیک شیر جاری میشد کیف میکردم، حتی گاهی، خودم قطرههای شیر رو عمدا میریختم کنار دهنش، تا روی صورتش جاری بشه… حالا هنوز هم بعد از یک سال و خوردهای… وقتی شیر از دهنش بیرون میزنه و خواب میره… هنوز هم کیف میکنم…
ارسال شده در Uncategorized
حرفهای خودمونی
دغدغی…دقدقیه ابووهه…الوالو…اوواوواوواوو ..اوواوو …دیدیدی..آخ..دِدِ..اقدعدو دخه دغه اههههه ممممم ای ای ای اپواپو…مَمَ.. الوالوالوییی غَدَغَدَ ددددددددد ادددد جغه جغه جغه ایییییییییی اپو اپو… اباوابواباو هییییییییییییییییی هههههههههه دخهدخهدخه…. کیه… الوالو الوالو……. ااااااااااااا اد دددد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تن صدا زیر، بم، آروم، بلند، خواهش، سوال، دعوا…. همه اینا هست…
ارسال شده در Uncategorized
از شیوههای جلب توجه

وقتی مامان مریضه، کمتر میتونه با من بازی کنه، منم خوب حوصلم سر میره، داد میزنم سرش، دعواش میکنم، میرم سر کمدها و به تلافی کمتوجهیش، همهچیو بهم میریزم… اونوقته که مجبوره بیاد پیشم… حتی شده بهم بگه چرا اینکارو میکنی؟؟ اما بالاخره پیشم که میاد…
ارسال شده در Uncategorized









