امروز با دو هفته و یک روز تاخیر، واکسنهای ۱۸ ماهگی محمدصدرا رو تزریق کردن و خوروندن!!! یکی توی پاش، یکی بازو، یکی هم خوراکی بود!
در تعجبم چطور تونستم تحمل کنم و اینقدر سنگدل باشم، که خودم پسرم رو بخوابونم روی تخت، دستاشو بگیرم و تو چشاش نگاه کنم وقتی داشت جیغ میکشید و گربه میکرد، یا من چقدر مقاوم بودم که همونجا نزدم زیر گریه از صدای فریاد و دیدن اشکهای پسرم، یا چقدر خوددار بودم از اینکه سر اون زن بیشعوری که واکسن زد تو بازوی پسرم و وقتی سوزن رو درآورد، یهعالم خون زد بیرون از توی اون دست کوچولوش داد نزدم که گناه بد واکسن زدنشو گردن من نندازه و بگه دستشو خیلی بد گرفتی!!! احمق جان! اگه من دستشو بد گرفته بودم تو چشم کورت ندید* که من اینجوری گرفتم؟؟ من مامان پسرم هستم، دستشو جوری میگیرم که اذیت نشه و راحت باشه، روش شما رو بلد نیستم!!
پسرم امروز کلی گریه کرد و جیغ کشید… نگذاشت قد و وزنشو درست بگیرن و دور سرش رو حتی.. ولی وقتی داشتیم میومدیم بیرون، اون خانمه که مهربونتر از اون دوتای دیگه بهنظر میرسید، بهش لواشک داد و گفت: یهکم سفته، ولی خونگیه، از اون بازاریاش بهتره….
الان پسرم استامینوفن، آب، پاپکرن، یهکم لواشک خونگی! و شیر خورده و خوابیده… خداکنه تب نکنه…
* به قول سیدهملیکا!


الهی بگردم عزیز دلم.چه قدر این واکسن بده.میفهمم چی میگی.پسرک من هم تو عید واکسن زد و سه روز گریه میکرد.هم اون هم من .باز خوش به حالت تموم شد رفت تا 6 سالگی سال دیگه ما هم همین بساط رو داریم.
مراقبش باش از طرف من ببوسش.من اعصابم خورد میشه از این واکسن زدن بچه ها.
بعضی ها از این متصدی های بهداشت اصلا وارد نیست.واکسن 4 ماهگی آریانوش رو هم انقدر بدزدن که تا 20 روز جاش متورم بود و قلمبه.
توسط: مهرنوش مامان آریانوش در آوریل 12, 2010
در 11:48 ق.ظ.
جون دلم عزیزم ماشا…مردی شدی برای خودت ها.
توسط: مهرنوش مامان آریانوش در آوریل 12, 2010
در 11:49 ق.ظ.
مامان مهربون
نگران نباش دیگه تا چن سال از دست این واکسنا راحت شدیم
صدرا خوشگل منو ببوس
احساست رو میفهمم چون منم مجبور شدم یکتا رو سفت بگیرم تا واکسنشو بزنن وتا نیم ساعت بعدش با من قهر بود نگام نمی کرد اما گاه یمجبوریم برا اینده ای بهتر حال سختی رو به کوچولوهامون تحمیل کنیم .
کاش همه مشکلات در حد همین واکسن زدنا کوچیک بود وزود گذر .
در ضمن حتما تب میکنه وپاش تا چن روز درد داره پس خودتو اماده کن ونگران نباش
توسط: کاملیا در آوریل 12, 2010
در 3:27 ب.ظ.
الهی!بمیرن این کارشناسای دست و پا چلفتی مراکز بهداشت!اینا فک می کنن هنوز دارن تو گوجه فرنگی تمرین می کنند!خاله من زمستونی که بد انفلانزا گرفته بودم …خانمه اینقدر بد امپول زد که تا 10 روز واقها حس نمی کردم پا دارم …مث کبک لنگان لنگان می رفتم!دستشون بشکنه…ملیکا راست می گه!چشمشون کوره…
خاله چقدر عکس قبلیت نازه!خوشبحالت که اینقدر کمدت جا داره…میگی مامان منم از اینا برام بخره!اخه من کمدم پره کتابه!لباسام اواره ست!
——–
می بوسمت عسیسم.
توسط: شاعرانه ها در آوریل 18, 2010
در 5:21 ب.ظ.